تبلیغات
مهدکودک پرنیان - نقاب
چرا باید کودکان را جدی بگیریم؟
مهدکودک پرنیان
چهارشنبه 1 آذر 1391 :: نویسنده : لیلا نامداری
سمیرا شاید نابغه ترین مارمولک من نبوده باشد، اما شادترین دختر
دلتنگ پرنیانی من بود. شادی که تمام دلتنگی های بزرگ یک دختر کوچک را
در پشت خود پنهان می کرد!!!

سمیرا : خاله اگه گفتی بهترین ماشین دنیا چیه؟

من: پراید؟!!!

سمیرا : نه، ماشین باباجون من. دیدی بلد نیستی! حالا اگه گفتی خوشمزه
ترین غذای دنیا چیه؟

من: ماکارونی؟!!!

سمیرا : نخیرم. بلد نیستی! عذاهای مامان من از همه چیزهای دنیا خوشمزه
ترن!

امیرمحمد: خوش به حال رضا. ماشین بابای من که به درد نمی خوره! غذاهای
مامانم رو هم فقط بقیه ها دوست دارن نه من!!!

سمیرا : اینقدر خوش میگذره با ماشین بابای من میریم اردو. اونجا
مامانم غذا درست میکنه. شماها هم میرین اردو؟

امیرمحمد: نه! مامان من خیلی کار داره. ما فقط عیدها میریم اردو!

سمیرا : اشکال نداره. ناراحت نباش. ما یه دفعه می آیم دنبال تو تا با
ما بیاین اردو :)))
واقعیت نوشت: پدر سمیرا  تنها ماهی سه روز را با خانواده
میگذراند. زیرا به دلیل چک برگشتی روزهای خود را در زندان میگذراند و
مادر سمیرا برای پاس کردن چک ها مجبور بود سه شیفت در بیمارستان و
درمانگاه کار کند. سمیرا  در طی سه سالی که پیش ما بود نه با
ماشین پدرش به اردو رفت و نه می توانست از دستپخت مادر لذت ببرد، زیرا
در خانه خاله اش و با آنها زندگی می کرد. واقعیت تلخ زندگی مارمولک
کوچولوی من را به لطف شادی و نشاط همیشگیش که شاید نقابی برای لحطه
های دلتنگ زندگیش بود، نه هیچکدام از خاله ها فهمیدند و نه هیچکدام از
دوستانش و من فهمیدم که میتوان با وجود نیم وجب قد و
بالا
هم نقاب بر صورت دلتنگی ها زد. :(((




نوع مطلب : خاطرات مهد کودک، مربی کودک، خلاقیت کودکان، 
برچسب ها : خلاقیت کودک،



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : لیلا نامداری
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :