تبلیغات
مهدکودک پرنیان - سحری!
چرا باید کودکان را جدی بگیریم؟
مهدکودک پرنیان
یکشنبه 15 مرداد 1391 :: نویسنده : لیلا نامداری
به محض بازگشت از مهد به خانه

درسا: خاله جهنم خیلی جای بدیه؟

من: خوب باید همین طور باشه. اخه ادمهائی که خیلی بدن می رن اونجا.
حالا چی شده؟

درسا: یعنی اگه من الان معذرت بخوام دیگه خدا من رو جهنم نمی
بره؟

من: دختر من تو هیچ کار بدی نکردی. چرا فکر میکنی خدا تو رو
می اندازه تو جهنم؟؟؟

درسا: خانم قرانمون امروز گفت که مامان و باباها  از امروز
دیگه سفره افطاری درست میکنن. ما باید بچه های خیلی خوبی باشیم تا
بهشت بریم!!! اگه مامان و باباهای روزه دار رو اذیت کنیم خدا ما رو
دوست نداره! خوب اون قبلا ها هم گفته بود که ادم هائی رو که خدا دوست
نداره میرن جهنم!!! ):

من با دهان باز به درسا نگاه میکردم، پرسیدم:  دختر من چی شد
که به این نتیجه رسیدی که تو امروز همون ادمی هستی که خدا دوست
نداره؟

درسا: من به خانم قرانمون گفتم که امروز خیلی خدا من رو دوست داره
چون صبح بیدار شدم با بابا و مامانم سحری خوردم ولی خانم قرآنمون گفت
که من روزه نیستم، چون از صبح یه عالمه چیز خوردم! من بهش گفتم تو
گفتی من روزه گنجشکی گرفتم اما خانم قرآنمون گفت نباید چیزهای اشتباه
یاد دوست هام بدم! بعد من بهش گفتم نه خیر مامان من خودش مهد کودک
داره از شما بیشتر بلده! بعدش خانم قرآنمون گفت بچه ای که بلد نیست با
بزرگترش با احترام صحبت کنه بی ادبه و خدا دوستش نداره!!! من نمی خوام
برم جهنم! میشه معذرت بخوام و همین جا بمونم؟؟؟؟

من: /:

 

______________________________________________

خون نوشت: بچه من دیگه سحری از خواب بیدار نشد! و هر روز
از من می پرسه : الان من بچه خوبی هستم؟؟؟

خدایا به همه بچه ها رحم کن! آمین






نوع مطلب : خاطرات مهد کودک، تربیت کودک، 
برچسب ها : تربیت دینی،



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : لیلا نامداری
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :