تبلیغات
مهدکودک پرنیان - زلزله
چرا باید کودکان را جدی بگیریم؟
مهدکودک پرنیان
سه شنبه 4 بهمن 1390 :: نویسنده : لیلا نامداری
خاطرات زلزله ای که آمد …
 علی:خاله دیشب خونه ی ما زلزله اومد.من
داشتم ماشین بازی میکردم.مامانم هی زد تو صورتش.بابام دنبال من کرد.من         
فرار کردم تا بازی کنیم،اما بابام من رو گرفت یه دونه زد پشتم.عصبانی
بود!!!زلزله که اومد بابام عصبانی شد.تو هم عصبانی شدی؟؟؟
پریا:هه هه!!! اصلا هم من نترسیدم.مگه وقتی پناهگیری بلدی باید از زلزله
بترسی؟؟؟ 
پریسا:من خونمون رو دوست نداشتم.دلم میخواست برم خونه ی
بابابزرگم!آخه   فرش خونه ی ما تکون خورد.زلزله رو دوست ندارم!!!
آیدا:خاله دیشب زلزله اومد.همه جا اومد.خونه ی ما، خونه بابابزرگ،
خونه ی عمه جون، خونه ی نگار اینا، حتی خونه مرغها هم زلزله اومد،
مرغها هم ترسیدند فرار کردند رفتند توی کوچه!!!
 هستی:زلزله که اومد، برقها قطع شد.فکر کنم برق هاهم ترسیدند رفتند یه جائی قائم شدند تا
زلزله تموم شد دوباره برگشتند خونمون!!!
 مامان آتیلا جان:این بچه تا ساعت سه صبح بیدار بود یه سره نق نق کرد که چرا زلزله نمیاد تو
من ببینمش!!!هر چی بهش میگفتیم آخه زلزله که آدم نیست حالیش نمی شد
میگفت اگه آدم نیست پس چرا بهش میگید زلزله اومده بریم بیرون؟؟؟چرا
ازش میترسیم؟؟؟ و…………………




نوع مطلب : خاطرات مهد کودک، خلاقیت کودکان، 
برچسب ها : خاطرات مهد کودک،



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : لیلا نامداری
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :